الیناالینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

الینا * نیکویی و نعمت برای ما *

دومین یلدا...

امسال دومین سالی بود که به لطف خدای مهربون، در کنار الینا به استقبال اولین روز فصل زمستون رفتیم و صد البته با گرمای وجودش و شیرین کاریهاش، حسابی گرم شدیم   الینا و ماهی شب یلدا   میز شب یلدا.....از یک مامان کارمند و خسته، توقع میز بهتر نداشته باشین!     این هم خانم الینا، که اجازه ندادن عکس بهتری ازشون ثبت بشه! الینا و دوستانش: شادان و سگ ناقلا که بعد از مراسم شب یلدا میخوان برن لالا کنن!     خوشی هاتون به بلندای شب یلدا     ...
2 دی 1392

20 ماهگی من...

زمان به سرعت در گذر است و نهال کوچک من در حال قد کشیدن...هر چه از شیرین شدنش بگویم کم است فقط میگویم دوستت دارم با تمام وجود   20 ماهگیت مبارک باشه عروسک خنده روی من   گوشه ای از شیرین کاریها   اینجوری چشمک میزنی   علاقه زیادی به کتاب می می نی داری....کتاب می می نی و یک عالمه شیرینی..که البته مورد بی مهری واقع شده و وای وای وای.......   توضیح در مورد دندون درد می می نی! ...
15 آذر 1392

سومین سفر نامه من...

سومین سفرمون روز 15/8/92 به همراه دایی حسین به اصفهان بود...یه زمانی مردم تهران برای نفس کشیدن میومدن اصفهان و یک مقدار اکسیژن توی ریه هاشون ذخیره میکردن و برمیگشتن به تهران...حالا کار به جایی رسیده بود که ما تصمیم داشتیم برگردیم به تهران!انگار اکسیژن هوای تهران بیشتر بود! خلاصه مسافرت بود و در کنار دایی حسین و بقیه ، خیلی خوش گذشت بهمون   اول اولش رفتیم به زیارت آقا جون....پدر بزرگ مامان مریم که سال 72 رفته بود پیش خدا....من هم که باید همه اهل قبور اون قطعه رو زیارت میکردم و کلی اموات رو خوشحال کردم!     روز بعدش رفتیم میدان امام  و بازم شیطونی های من و ..... وای وای وای      ...
28 آبان 1392

19 ماهگی من...

این ماه کلا در سرخوشی و خرسندی بسیاری سپری شد...اولش که ماناز اومدو بعدش هم دایی حسین و حسابی خونمون شلوغ بود و من هم از حالت دپرشن خارج شدم و خلاصه کلی خوش به حالم شده...جای همتون خالی تقریبا در اواسط 19 ماهگی با مقوله خودکار و مداد و کاغذ، حسابی آشنا شدم و بعدش یاد گرفتم که میشه با این اشیاء یه چیزایی روی کاغذ خلق کرد و بعد از آشنایی، دیگه دست بردار نیستم و در هر مکانی و هر زمانی نقاشی میکشم...در حالت نشسته ، خوابیده و حتی روی چمدانهای دایی حسین!!!           یه مواقعی پیش میاد که از طراحی خودم ناراضیم...و اینجوری از کاغذ بیچاره انتقام میگیرم!     به مناسبت 19 ماهگیم...
14 آبان 1392

ماناز از مکه برگشت...

بلاخره اون 35 روز سخت گذشت و روز سه شنبه مصادف با 30 مهر 1392 از راه رسید و هواپیمای مامان ساعت 5.30 صبح به زمین نشست...از دهها متر قبل از ورودیه ترمینال حجاج انقدر ترافیک بود که حد نداشت و مجبور بودم از ماشین پیاده بشم و به طرف ترمینال بدوم...انقدر خوشحال بودم که دوست داشتم حس و حالم رو به همه منتقل کنم...الینا هم به خاطر شرایط آلوده فرودگاه(معمولا همه حجاج سرما خورده هستند) پیش باباش توی خونه بود و من با برادرم رفتم فرودگاه... ترمینال حجاج غرق گل بود و همه خوشحااااااال...هر کدوم از حاجی ها که میومدن یهو صدای صلوات همه فضا رو پر میکرد...چند تا از هم سفرای مامانم رو دیدم و ازشون حال مامان رو پرسیدم و همه گفتن حالش خوبه و مشغول تحویل گرفتن چم...
4 آبان 1392

18 ماهگی من...

روزی که 18 ماهه شدم، رفتیم مطب دکتر امیدوار و چشمتون روز بد نبینه...تا چشمم افتاد به تخت سفید مطب، اخلاقم عوض شد و وای وای وای....خلاصه که موجبات حیرت همه اطرافیان رو فراهم کردم...این بار دکتر به سختی تونست واکسنMMR رو به دستم بزنه و گفت که واکسن فلج اطفال و ثلاث رو ماه بعد بهم میزنه.چونکه اگر همش توی یک روز تزریق بشه، ممکنه حالم خیلی بد بشه...3 روز بعد از تزریق واکسن، نشانه های سرخک در بدنم پدیدار شد و تب کردم و آبریزش شدید بینی داشتم و خلاصه تا 4 صبح نخوابیدم و این حالت 36 ساعت ادامه داشت و بعدش کم کم خوب شدم   یه چند روزی مامانم دنبال شکار لحظه ها بود تا اینکه به مناسبت 18 ماهگیم بتونه یه عکس خوب ازم بگیره، غافل از اینکه من د...
13 مهر 1392

ماناز رفت مکه...

روز 3 شنبه مورخ 92/6/26 ماناز رفت مکه و جاش توی خونه خیلی خالیه امیدوارم این 35 روزی که قراره از ما دور باشه حسابی بهش خوش بگذره و صحیح و سالم برگرده بیاد پیشم...خدایا خودت مواظبش باش   اگه میدونستم میخوای بری و منو به مدت 35 روز تنها بذاری، آیا با این اشتیاق در رو برات باز میکردم؟!     روز سوم سفر ماناز، به رسم پیشینیان،یک قابلمه بزرگ آش پختیم       و به همسایه های عزیزمون دادیم     و من که اصولا" بعد از خوردن آش، کلی مسرور میشوم!   پ.ن: به دلیل اینکه سفر مامان نیمه شب انجام شد؛ الینا رو به فرودگاه نبردیم و بنابراین عکسی از خداحافظی الینا با ماناز مو...
29 شهريور 1392